جستجو

تاريخ انتشار : 93/5/27 - 10:56
او مرد عمل بود
او مرد عمل بود

 اشاره:

در مقاله ای از شهید جواد قنبری سخن رفته بود،یکی از دوستان مشترک مرا دید و به یاد آن شهید بزرگوار افتاد و از آنجا به مسجد میرزا حسین آقا رفتیم و یاد مرحوم رضوی، مرحوم ناصحی فرد، مرحوم کیافر و دیگران افتادیم از من قول گرفت همین خاطره شهید جواد قنبری را بنویسم، پاکی مطلق قلب شهدا از آنان شهدای همیشه زنده می سازد و ساخته است و این خاطره به یاد و خاطره او باشد.

با ایشان از مسجد میرزا حسین آقا آشنا شده بودم، در تابستانها با هم کار می کردیم، کار ساختمانی، عملگی، روزی هفت تومان مزد می گرفتیم و گاهی هم آن مزدها پرداخت نمی شد،تنها کسی که جلودار می شد تا پیمانکار یا معمار را پیدا کنیم و حقمان را بگیریم، شهید قنبری بود .

یک روز توی همین خیابان مطهری داخل قهوه خانه ای معمار را پیدا کردیم،رفتم جلو، گفتم ما دو هفته آزگار برایت کار کرده ایم،به طرف من حمله کرد،گفت ببین بچه یا یک هفته یا دو هفته ندارم بدهم،یا بکش یا برو راحتم بگذار، این کلمات را خیلی جدی گفت ، ترسیدم و بیرون رفتم، جواد گفت:چی شد؟گفتم یارو آماده است بمیرد، اما ندارد بدهد.،آنچنان آسوده و راحت دست به جیب کرد و چاقوئی درآورد و با صدای بلند گفت:خوب حالا که می خواهد بمیرد ما هم می کشیم و به طرف معمار رفت،معمار رنگش مثل گچ سفید شد و جواد هنوز به نزدیکش نرسیده بود که معمار با صدای بلند گفت:چند نفرید؟ جواد گفت: خیلی هستیم ولی اینجا دو نفریم،معمار یک بسته پول از جیب خود درآورد،بسته ده تومنی بود، سی تا شمرد و به جواد داد،من هاج و واج بودم، ما برای هفت تومان کار کرده بودیم، ایشان از ترس و وحشت به نظرم اشتباهی ده تومان حساب کرد،به هر حال من سر از پا نمی شناختم،به راحتی آب خوردن پولمان را گرفته بودیم،وقتی از قهوه خانه خارج شدیم به جواد گفتم:پسر تو می خواستی چکار کنی؟به خاطر صدو پنجاه تومان آدم بکشی،خندید و گفت کی دیده با یک شانه نایلونی آدم بکشند، وقتی نگاه کردم یک شانه سبز نایلونی دستش بود،شروع کردم خندیدن بعدش گفتم،پسر ما روزی چند تومان مزدمان بود، گفت ده تومان!

یک بعد از ظهر گرم بود،قدم زنان همچون دو سرمایه داربطرف مرکز راه افتادیم،نرسیده به مرکز بستنی فروشی حقیقت بود،رفتیم و مخلوط نوش جان کردیم،بستنی با پالوده، وقتی بستنی می خوردیم تلویزیون هم نگاه می کردیم.شاید برای اولین بار آنقدرطول دادیم که یکی از تاجران یکانی به آنجا آمده و وقت رفتن حساب ما را هم پرداخته بود، مرحوم حاج محمد، وقتی رفتیم حساب کنیم،صاحبش گفت حساب شده است،دوباره خنده مان به آسمان رفت،پسر امروز ما شانس داریم،وقتی خبر شهادتش را شنیدم به یاد آن خنده ها گریستم و گریستم.

اکثر دوستان من در دانش آموزی از همان مسجد بود،قبلا یکی از همکلاسی ها که به آن مسجد رفت و آمد می کرد،یک کتاب برایم داده بود، از کجا آغاز کنیم،سخنرانی دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد بود،آن موقع هادیفر نبود آن کتاب چه به روزمان آورد.همان کتاب برای اولین بار مرا با دنیای شریعتی آشنا کرد .در عرض مدت کمی تمامی کتاب های شریعتی را حفظ بودم.درآن مسجد خطوط مختلفی بود، قرعه من به نام مرحوم کیافر در آمده بود، آدم بسیار متدینی بود، مرا برای سخنرانی به جشن های نیمه شعبان در مساجد و روستاهای مختلف می برد.

سخنران آن جلسات من بودم،یک اتفاق خوشایند یا ناخوشایند مرا از او جدا کرد،این را در رمان ((بلشویک ها هم عاشق می شوند))نوشته ام،برای رفتن به یک مسجدی در مرکز قرار گذاشته بودیم،باد میآمد و گرد وخاک بود هنگام رفتن مجبور بودیم چشم هایمان را نیمه بسته نگاه داریم،یکباره زیر پایم یک ده تومانی شق ورق دیدم و بدون هیچ تردیدی آن را برداشتم،وقتی به صورت دوستم و بهتر استادم نگاه کردم، احساس کردم شدیدا ناراحت شده است، رنگ صورتش سیاه شده بود، حتی فکر کردم ممکنه بیمار شده است و پرسیدم ناراحتی دارید استاد!!

با ناراحتی جواب داد: تو چرا آن ده تومانی را برداشتی؟واقعا نمی دانستم چرا؟گفتم همینجوری،فکر نکردم اگر ایرادی دارد بیاندازم؟گفت:نه دیگر فایده ای ندارد،باید صاحبش را پیدا کنی،اگر شده تک تک مردم را ببینی و سوال کنی!از اینکه این چنین استاد ریزبین و تیزبینی انتخاب کرده ام از خودم بیزار شدم، با خودم گفتم یا امام زمان اگر این آقا یافته های قبلی مرا بداند و یا کار هفت تومانی و حساب ده تومانی مرا بشنود، مرتد اعلام می کند.قرار بود به روستایی در امام زاده برویم و برای ظهور امام زمان سخنرانی بکنم،دیگر همه چیز به هم خورد،من مرتدی بودم که وبال ده تومان به گردنم انداخته شده بود یا باید صاحب آن را پیدا می کردم و یا هم راه نجاتی برایم نبود،دیگر جلسه نرفتیم،گفتم حاج آقا از زمین برداشتم به زمین می گذارم، صاحبش بیاید و بردارد،گفت یک بار آن را برداشتی و اگر دوباره بیاندازی ،وبال گردنت می شود از همین جا شروع کن و پرس و جو کن شاید خوش شانس باشی و صاحب آن را پیدا کنی!با خودم گفتم آنوقت احمقی که پولش را گم کرده است خوش شانس می شود نه من،با خودم گفتم چطور من در این مدت متوجه این موضوع نشده ام،به هر حال یکی از ما دو تا ایراد واشکال داردیا من یا جناب کیافر!

شب به مسجد رفتم ، پس از نماز جلسه قرآن شروع شد، حاج آقا کوتانساز قرآن خواند، روحانی استاد درس نهج البلاغه را آغاز کرد که دستم را بلند کردم و گفتم حاج آقا من یک مشکلی دارم،با مهربانی نگاهم کرد و گفت بفرمایید،ده تومانی را از جیب خودم در آوردم و گفتم امروز در مرکز روی زمین پیدا کردم، من نمی توانم صاحب آن را پیدا کنم و نمی دانم با آن چه کنم و ده تومانی را به طرفش دراز کردم،با مهربانی گفت خدا برایت اجر بدهد در چند جا اعلام می کنیم و اگر صاحبش پیدا نشد، در راه خدا و برای ثواب مالک اصلی آن صدقه می دهیم.

به استاد خودم نگاه کردم، با خشم دندانهایش را به هم می سائید،و من در نظر آن مرد متدین و واقعا خوب ،بنظرم مرتد هم نبودم،راه گم کرده ای بودم که عمدا خودم رابه آتش انداخته ام،آن روز از مسجد میرزا حسین آقا بیرون آمدم و هرگز جرات نکردم خودم را نشان استاد بدهم نه برای آن ده تومانی،بلکه دهها و صدها سکه ای که پیدا کرده بودیم،با علی مکرم،همکلاسی ام دوست بودیم طی یک قرارداد نوشته نشده باید هنگام راه رفتن زیر پایمان را نگاه کنیم و دهها دلیل ردیف کرده بودیم، مهمترین آن پیدا کردن پول بود، ده ریالی ، بیست ریالی و گاها اسکناس و حتی کیف پول بود، و با مکرم دیوانه وار خندیده بودیم، این هم یک دلیل دیگر که باید زمین را نگاه کنیم نه آسمان را ! آنچنان دیوانه وار خندیده بودیم که مادرم اعتراض کرده بود و گفته بودم مادر اگر بدانی چه پیدا کرده ام و مادرم کنجکاو شده بود چه؟ و من بی ترس و خندان گفته بودم یک کیف با هشتاد تومان پول نقد و او جارویش را برداشته بود و دستم را گرفته بود در کجا پیدا کردی،باید همان جا بگذاری،و چنان نیز شده بود ،گفتم مادر اگر کیافر بود می گفت قبول نیست پیدا کردی وبالش روی دوش تو می ماند، پس لا اقل بگذار خرج کنیم، چون وبالش از بین نمیرود و مادرم فریاد زده بود،فقط نباید برداری و اگر برداشتی باید همان جا که پیدا کردی بیاندازی،وبال مبال نمیدانم!

هر سه را خدا بیامرزد....

منبع خبر : عیسی نظری
نظرات كاربران :
نام :
ايميل :
متن نظر : * 
 
متن بالا را وارد نماييد* 
 
آخرين اخبار
پر بازديد ترين مطالب
صفحه اصلي | نقشه سايت | تماس با ماتمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به نويد آذربايجان می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
طراحي سايت و بهينه سازي سايت توسط سارگون