جستجو

تاريخ انتشار : 93/5/6 - 11:37
انقلاب اخلاقیِ «برائت از رادیکالیسم»
انقلاب اخلاقیِ «برائت از رادیکالیسم»

 یادداشت حاضر، زمستان 88 چهار سال پیش از ظهور گفتمان اعتدال در سپهر سیاسی کشور و در اوج نمایش قرائت‌های افراطی، نوشته شده است. نویسنده در این یادداشت صراحتا بر ضرورت گرایش به‌ اعتدال و برائت از رادیکالیسم تاکید می‌کند همان رویکردی که بعدها به گفتمان کلان دولت فعلی بدل شد.

«تنها یک راه وجود دارد؛ باید لیبرال/سوسیالیست/کمونیست/طالب/جندالله/دموکرات/... بود تا جهان را اصلاح کرد.» این سرطان عصر جدید جهان است؛ هر کسی که برای اصلاح جهان، پای جلو می‌نهد، جهان را یکسره، همرنگ نحله خویش(!) می‌خواهد، غافل از اینکه وضعیت ناآرام جهان، مولود این نگرش مطلق‌گرایانه است. رادیکالیسم نه خود مکتب نیست اما ویروس کشنده همه نحله‌های فکری است. بیش از دو سده است که سران جهان، چکمه افراط پوشیده‌اند و برای یکسان‌سازی بشر، جهاد می‌کنند.

سوسیالیسم، شعارهای خوبی می‌داد. از پایان رنج بشر سخن می‌گفت، اما وقتی بر اریکه نشست، اختاپوس رادیکالیسم چنان بر پیکره‌اش سایه افکند که به‌جای پایان رنج‌های انسان، سر از گولاک درآورد. گولاک فرزند سوسیالیسم نبود، مولود تلخ رادیکالیسم بود که بر گرده سوسالیسم نشسته بود.

لیبرالیسم، می‌خواست انسان را به آزادی و حق اختیار مطلق برساند اما وقتی جهان را گرفت، موالیدی چون «الیور تویست» آفرید. آنچه بر نظام بی‌رحم طبقاتی به عنوان فرزند لیبرالیسم حکمرانی می‌کرد، لیبرالیسم نبود، رادیکالیسم حاکم بر تمامیت لیبرالیسم بود که روایت مطلقی را از لیبرالیسم، ارائه می‌کرد.

فاجعه 11 سپتامبر اگرچه با جامه دین بر بام جهان بار شد، اما آنچه چنین فاجعه‌ای آفرید، نه دین محمدی که قرائت رادیکال از اسلام بود. طلاب علوم دینی افغانستان، اگر چه ردا و قبا بر تن دارند و کتاب حدیث و درایه بر دست، اما بر مغزهایشان بجای اندیشه رحمانی اسلام، مکتب افراط حکم می‌راند.

ناسیونالیسم، از سرودهای زیبای میهنی آغاز می‌شد. این ترانه‌ها، چنان زیبا و روح‌بخش بودند که گویا می‌خواستند انسان را یکسره به بهشت عدن ببرند اما وقتی با اراده قدرت آمیخته شدند، به نازیسم و راسیسم گراییدند. نژادپرستان همیشه و همواره از درون ناسیونالیسم ظهور می‌کنند چون ناسیونالیسم پیوند ناگسستنی با رادیکالیسم دارد.

حقیقت این است، این چهار مکتب و ده ها گرایش دیگر، نه بر کمینه کردن رنج انسان که بر زایش و افزایش رنج‌های بیکران جهاد می‌کنند. جهانِ نگران بر سرنیزه رادیکالیسم نشسته است. همه مکاتب متعارض، در شعار و در، نتیجه اشتراک عجیبی دارند. همه، شعار رهایی می دهد و همه، بالاتفاق انسان را به اسارت می‌برند. این ها مشترک‌اند چون همه از دم، رادیکال‌اند.

جهان در جهنم خشونت مي سوزد؛ اين عبارت، براي انسان‌هاي آزرده از هزاره‌هاي جنگ، ستم  و برده‌داري، آزاردهنده است. آنان هزاره سوم را هزاره آزادي و اخلاق، صلح و دوستي و  آرامش و رفاه مي‌خواهند اما اين خوانش و آرزو تنها يك رويا و خیال خوش است. واقعيت این كه اختاپوس خشونت، چنبره  شيطاني خود را چنان بر چهره جهان افكنده كه رهايي از آن با همت‌هاي كوتاه و خوانش‌هاي كم‌مقدارِ آزاديخواهان و صلح‌جويان، محال است. رهايي را تلاشي نو و طرحي ديگر بايد.

مرداني از جنس جهنم بر جهان حكومت مي كنند؛ مرداني كه از كپل‌هايشان خون مي‌ريزد. آنان برخلاف تصور جهانيان اقليت‌اند، اقليتي اما بسيار قدرتمند. آنان از پله‌هاي خون و خيانت بالا رفته‌اند، مار خورده‌اند و اژدها شده‌اند. در اندروني هریک، تنديسي از ماكياولي افراشته شده، تنديسي به قامت يك قديس.

آنان از كلبه‌هاي وحشت آمده‌اند، از تاريكخانه اشباح، از سكوهاي ابهام. كسي نمي‌داند آنان چگونه بهترين مي‌شوند؛ اما همه مي دانند، بهترين‌شدن كار هر كسي نيست. بايد وصل باشي! به كجا؟ معلوم نيست! مردمان، معادلات چندمجهولي قدرت را نمي‌فهمند. مجهولات در ذهن و روان‌شان  رژه مي رود. به راستي اين سوسك‌هاي كثيف كه جهان را اينچنين آلوده كرده‌اند از كجا مي آيند؟ از رادیکالیسم دیگر، نه؟

اين اسامي را يكبار ديگر بخوانيد: جرج بوش، بن لادن، معمر قذافي، ولاديمر پوتين، هوگو چاوز و…، اين اسامي براي جهان، يادآور زجه‌هاي مادران قانا هستند يادآور محروميت تلخ زنان افغان، يادآور بوسه‌هاي كودكان لبنان بر اجساد مادرانشان، يادآور بمب، مين، موشك، تانك و...، يادآور عراق، ويتنام، افغانستان و… . نامشان تداعي خون و خشونت است و رفتارهايشان تداعي ابهام و تزوير. انديشه‌هايشان تقديس قدرت و خنده‌هاي‌شان تمسخر آزادي است. از دهانشان شعله‌هاي خشم بيرون مي زند. شارلاتان‌هاي جهان خون مي‌نوشند و نفت استخراج مي‌كنند آنان همه عمر بر ساخت كاخ‌ها و زندان‌ها مشغول‌اند؛ كاخ‌هايي از جنس زر بر پيكره بي‌جان عدالت و زندان‌هايي از جنس زور بر جثه نحيف آزادي.

آنان با قدرت و صلابت تمام بر جهان حكم مي‌رانند. واژه‌ها را تعبير مي‌كنند و فرهنگ مي آفرينند. هر آنكه با بنگاه‌هاي خشونت است، در آرامش است و هر آنكه بر اينان است به عدم مي رود. آنان ماندگار زمين‌اند چون همه برخورداري‌ها را در اختيار دارند، زور، هنر، علم و ايمان را به تمامي قبضه كرده‌اند. پنتاگون، هاليوود، هاروارد و كليسا در خدمت آنان است آنان به ياري اسلحه، دوربين، قلم و صلیب، كون فيكون مي كنند. آنان در حفظ جايگاه خود كوشا هستند ماندگاري را با همه وجود مي خواهند براي هميشه.

اما آنان جاويدان تاريخ نيستند نظام سلطه نمي‌تواند تاريخ را بفريبد. تاريخ، ظلم و بي عدالتي را مي‌فهمد. تاريخ خيانت و جنايت را تمام قد فاش مي‌كند. تاريخ پشته‌هاي استوخان، تسبيح پستان و سم اسبان را هماره بر سر انسان مي‌كوبد. تاريخ آنچه نگفتني است، باز مي‌گويد.

جهان بدون خشونت، دست‌يافتني است؛ اگر آنان نباشند.  مسلما جهان بدون آنان، زيبا و آزاد حواهد بود. تصور كنيد به‌جاي هريك از اين چكمه‌پوشانِ جهانخوار، يك ماندلا، يك گاندي و يك ماهاتیر محمد بر صندلي نازيباي قدرت بنشيند، آيا بازهم تروريسم، خبر هميشگي اخبار صبحگاهي، ظهرگاهي و شامگاهي خواهد بود؟ آيا اگر سياستمداران نه از پادگان‌ها و کنیسه‌ها كه از مدرس هاي اخلاقي پای بر ركاب قدرت بگذارند، باز هم نظاره‌گر تصاوير مثله شده‌ی غيرنظاميان خواهيم بود؟ آيا اگر قدرت، بازتعريف، تحديد و تحت نظارت همگان باشد، باز هم شاهد ساخت “پدر و مادر بمب‌ها” خواهيم بود؟

به اميد روزي كه همت عالي روشنفكران، اخلاق‌گرايان و سازمان‌هاي مردم‌نهاد، امكان ظهور و صعود رادیکالیسم را در جامه‌های لیبرالیسم، سوسالیسم، طالبانیسم و ناسیونالیسم، به حداقل برساند. چنین امیدی برای ایران به‌مراتب نوستالوژیک‌تر است. تنها راهِ عبور سبک و سالم به فردا، برائت از رادیکالیسم است. تنها و تنها باید به یک چیز مطلق نگریست و آن اینکه هیچ مطلقی، مطلقا وجود ندارد.

در ایران معاصر، سوسیالیسم، لیبرالیسم، ناسیونالیسم و دین سیاسی، هر چهار، طرفداران جدی دارد. باید گفت؛ همه حقیقت در کیسه هیچ نحله‌ای نیست. حقیقت جایی است که مدعایی نباشد. آنان که بر شیپور افراط می‌نوازند و خود را حق می‌خوانند، اتفاقا، هیچ حقیقتی را نمی شناسند. اگر حقیقتی هست، در گفتگو و اعتدال است.

باید خویشتن‌داری کرد و الا اختاپوس خشونت و رادیکالیسم در کمین همگان است، همه کسانی که فکر می‌کنند، باید کاری برای رهایی انسان از رنج بکنند، باید بدانند، جهان، یکسان نبوده و نخواهد بود. جهانِ آرام، جهانی است که همگان در کنار هم و با پذیرش واقعی حقوق هم، زندگی کنند. جهانی که در آن نژادپرستی، ناسیونالیسم خوانده می‌شود و دیکتاتوری، سوسیالیسم و بی عدالتی، لیبرالیسم و طالبانیزم، معنویت؛ این جهان، جهانِ نگران است و جهانی رو به انحطاط. 

رادیکالیسم، این سرطان عصر جدید را باید از بین برد. باید آن را از قامت همه مکتب‌های جهان، از جمله لیبرالیسم، سوسیالیسم و ناسیونالیسم؛ زدود. برای زدودن ویروس افراط از تن خسته جهانِ نگران، تنها یک راه وجود دارد؛ همگان باید از خود شروع کنند. در این میان، روشنفکران نحله های مختلف، در خط مقدم قرار دارند. نمی شود مدعی رهایی انسان شد و با تمام توان بر طبل رادیکالیسم کوبید. باید انقلاب کرد، انقلابی اخلاقی برای برائت از رادیکالیسم، انقلابی که از درونی‌ترین بخش وجودمان آغاز می‌شود.

منبع خبر : اصغر زارع کهنمویی
نظرات كاربران :
نام :
ايميل :
متن نظر : * 
 
متن بالا را وارد نماييد* 
 
آخرين اخبار
پر بازديد ترين مطالب
صفحه اصلي | نقشه سايت | تماس با ماتمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به نويد آذربايجان می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
طراحي سايت و بهينه سازي سايت توسط سارگون